شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
318
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
ملكى سيّد الوزا ملك النّواب فخر الدّين فارسانى را كه محلّ همه اعتمادها بر درگاه اوست در موافقت ايشان فرستاد . . . اينجا تا رسيدن رسولان و ترتيب كار حرم حرّسها اللّه توقف خواهد افتاد بعد از ان جمهور بندگان متّفق كلمه روى بدرگاه خواهند نهاد . » به نظر اينجانب چنين مىرسد كه اين نامه ارتباطى با ازدواج غورسانچتى و دختر هزار اسپ نداشته باشد ، بلكه غياث الدّين در سال 621 آن دختر را براى خود طلب كرده بوده است چون ركن الدّين غورسانچتى قبل از اين تاريخ بدست تاتار كشته شده بود ؛ و منسوب بودن غياث الدّين با هزار اسف و رفتنش بخوزستان و سپس به بغداد و از آنجا به الموت رفتن در جهانگشاى جوينى ( ج 2 ص 204 ) مذكور است ، و اللّه اعلم . محتاج به گفتن نيست كه اصل نامه بسيار مفصّل است و در اين مختصر بيش از خمس آن نقل نيفتاد . 41 / 4 وزارت زوزن ، و نظير آن وزير نسا 35 / 7 و 75 / 11 و 177 / ح ، و وزير مازندران و دهستان 37 / 8 و 239 / 16 ، وزير جند 134 / 5 ، وزير عراق 162 / ح ، وزير تبريز 252 / 8 ، و وزارت خراسان و غيره كه مكرّر در كتب ديده مىشود ، اين وزارت منصبى بوده است كه بشخصى داده مىشده است از ديوانيان مقيم در پايتخت و مشغول به كارهاى ديوانى ، و آن غير از ( و بالاتر از ) منصب استيفاى هر يك از شهرها بوده . مستوفى هر شهر و ناحيهاى عموما در همان شهر مقيم مىشده است ( گاهى هم نايب خود را به آنجا مىفرستاده ) و وظيفهء او جمعآورى خراج و انواع عايدات دولتى و تحويل دادن آن به حكومت بوده است ؛ وزير مسؤوليّت ادارهء همهء كارهاى آن شهر و ناحيه را داشته است و مستقيما زير نظر سلطان بوده است . ولى در مورد اين وزارت زوزن چنين برمىآيد كه بعد از